إسحاق بن ابراهيم بن أبي الرشيد بن غانم الطائي السجاسي الفارسي

پيشگفتار 54

فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى )

امثال فارسى - اقوال سايره « بنگريستند جوز بوذ خوشدل گشتند و گفتند حالى را اين جوز در حوز تملك آريم و بذان سد رمقى مىكنيم : تا خود فلك از پرده چه آرذ بيرون » ص 133 « ما نيز بعد از رسيدن صياد بر سر وام بهفتهء ديگر « بر سر رستهء بازار پوستين‌دوزان به يكديگر رسيم » ص 136 « غازيان آواز بوق شنيذند گفتند : چيزيست هر آينه درين زير گليم » ص 360 « بذات جان‌بخش خويش تجشم فرموذى و بقدم راحت افزاى كى چهرهء حور خاك آن را زيبذ حركت كردى : عذر قدمت بسالها نتوان خواست » ص 407 « . . . اين مثل بذان آوردم كى تا تو بآوازهءى كى چون « بانگ دهل از دور خوش باشد » روزگار ضايع نكنى و عمر بر باذ نذهى » ص 432 « و چون برق كى از اوج هوا بر حضيض پستى ريزذ و سيل كى از قلهء بلندى سر سوى نشيب كنذ از ميان لشكر بيرون راند و گفت : آن را كه نبينى اى صنم چند زنى » ص 468 « بىآنكه در سخن شروع پيوندى و بچون‌وچرا مشغول شوى و سر صندوق حكمت بازگشائى و ديرست كى گفته‌اند : كى « كارى بكاهلى فرماى ، مستمع هزار نكته حكمت‌آميز شو » اسباب سفر هندوستان راست كن » ص 497 « برادران پذر بمادر خاك سپردند و گفتند : اى سينهء خاك هان نگه‌دار اين راز » ص 525 « بايستى كى اگر هزار درد و غصه از روزگار بر جان ما متراكم بوذى بحضور تو خوش بوذيمى اما : اين نه آن دردست كو هرگز پذيرد التيام » ص 534 « تا خوذ قضا در پس اين پرده چه دارذ و قدر از مكمن اين تعبيه چه بلعجبى بيرون آرذ : كاندر پس پردهء فلك بازيهاست » ص 557 « دختر را گفت مرا رفتن ضرورى شذ عذر من از آن دوست يگانه بخواه و احوال عرض كن : من رفتم ازين ميانه شبتان خوش باذ » ص 583 « مرا از بنذ نفاق طلاق ده كى از صحبت چون تو بىحفاظ بىآزرم كرانه اولىتر : صحبت چو بحرمت نبوذ دورى به » ص 582 « اگر در . . . و نظر در وحدانيت و يگانگى او همه بندگان چون من بوذندى هرگز بديشان رسول نفرستاذى اگر چون منندى همه مردمان * سروش مهين نامذى ز اسمان » ص 27 « ملك از وجود ايشان متنفر و گريزنده و ايشان بدست تعدى در دامن او آويزنده و زبان حال اين مقال ورد ساخته و اين بيت ياذ گرفته :